برای دیدار، کنار هم بودن و گشودن درِ باغ درون به روی یکدیگر، هم دعوت شدهاید هم دعوت کنندهاید.
جمعه ۱ اسفند، ۱۴۰۴ | ساعت ۱۷ تا ۲۰
در هریک از ما باغی است. باغْ صورتی است از رویاها و خاطرات در زیست تاریخی و سیاسیمان؛ از خوابها و خیالهایمان برای ساختن حال و آیندهی جمعی و فردی در ایران.
در لحظهای هستیم که این باغها مجالی برای رسمشدن زیر این آسمان مشترک پیدا نمیکنند. آسمانی که با خشمی سیاه به باغهایمان هجوم آورده؛ جایی برای خانه و درختها نگذاشته؛ خط افقش تا زمین باغ پایین آمده و آن را ترسان و نحیف کرده. زیر هجمههایش، باغهامان مانند نواری نازک در تن و جانمان مخفی شده.
آرزو و عمل، رویا و واقعیتمان چنان از هم دور افتاده، چنان از هم برکنده شدهایم، که یکدیگر را در ارتباط نمیابیم. خودِ باغ، آنجا که مأوای تن ماست – خواه طبیعت و خواه اجتماع – در خود گسیخته و ویران است؛ در ویرانههایی به دست دیگران افتاده؛ پریشانی و سرگردانی به آن زده. هرجا باشیم آنجایی نیست که باید. از باغهایمان، از همدیگر نیز پرت افتادهایم.
در سمت حیاط/ت «سو» پناهگاه و جانپناهی هست برای ترسیم آنچه در باغهایمان میگذرد. در این«سو» که آسمانِ تهدیدگر بسیار کوتاه است و افق باز.
